|
عاشق شدن - بخش یک
تاريخ ارسال: شنبه، 9 دیماه 1385
درنا : او بدون وقت قبلی وارد دفترم شده و از منشی ام خواسته بود که پنج دقیقه مرا ببیند . من هیجده سال بود که جانیس را می شناختم , او سی و شش ساله بود و هرگز ازدواج نکرده بود .در این سال ها او با مردان مختلفی آشنا و دوست شده بود ؛ یکی به مدت شش سال , دیگری سه سال , و با چند تای دیگر برای دوره های کوتاه تر . هر ازگاه او وقت ملاقاتی می گرفت و به دیدنم می آمد تا از مشکل بخصوصی که در رابطه اش به وجود آمده صحبت کند , او ذاتاً زن منضبط , با وجدان , منظم , با فکر و با توجهی بود . اصلاً با خصوصیات او جور درنمی آمد که غیر منتظره و بدون وقت قبلی به دفترم بیاید . با خودم فکر کردم باید بحران وحشتناکی پیش آمده باشد که جانیس بدون وقت قبلی اینجا آمده . وقتی در اتاق را بست کاملاً منتظر بودم که ناگهان بزند زیرگریه و داستان وحشتناکی تعریف کند , اما او در حالی که صورتش از هیجان می درخشید آرام وارد دفترم شد.
گفتم : (( حالت چطوره جانیس؟))
گفت : (( عالیه , هرگز حالم به این خوبی نبوده , من دارم ازدواج می کنم!))
با تعجب پرسیدم ((تو ؟ با کی و کی؟))
با خوشحالی گفت (( با دیوید گالپسی . در ماه سپتامبر.))
((جالبه چه مدته که همدیگه رو می شناسین ؟))
(( سه هفته است , می دونم دیوانگی است دکتر چاپمن , آن هم بعد از آن همه آدم هایی که قبلاً با آن ها آشنا شدم و تا مرز ازدواج پیش رفتیم , خودم هم نمی تونم باور کنم اما می دونم که دیوید برای من ساخته شده , ما از همون اول آشنایی این را فهمیدیم .البته همون اول در موردش صحبت نکردیم اما یک هفته بعد او از من درخواست ازدواج کرد . من می دونستم که او این درخواست را از من می کنه و می دونستم که به او پاسخ مثبت می دهم. دکترچاپمن , من هرگز پیش از این چنین احساسی نداشتم , شما از روابط من طی سال های قبل اطلاع دارین و می دونین که چه کشمکش هایی داشتم . در هر کدوم آن روابط یه جای کار خراب بود , من هرگز از ازدواج با هیچ کدوم آن ها احساس آرامش نمی کردم اما می دونم که دیوید برای من ساخته شده.))..................
بازديد : 7183
|