|
شاد کردن شوهر - پانزدهم
تاريخ ارسال: دوشنبه، 13 آذرماه 1385
درنا : مرد صادقی که زنش او را دروغگو کرد
روزی روزگاری مردی خیلی راستگو بود که کارش را می کرد و به فکر خانواده اش بود . روزی از طرف اداره به همراه چمدانی پر از پرونده های خیلی خیلی مهم به ماموریت فرستاده شد . در حین سفر خیلی خسته شد و تصمیم گرفت روی پل رودخانه ای استراحت کند . ناگهان چمدان از دستش توی رودخانه افتاد ! مرد شروع به فریاد زدن کرد ، چون آن چمدان حتی اگر پلاستیکی هم بود ،کاغذهای خیلی مهمی در آن بود . مرد به این فکر بود که توی رودخانه بپرد و خودکشی کند . ناگهان خدای رودخانه صدای او را شنید . دلش برای مرد سوخت و در آب شیرجه زد و یک چمدان چرمی بیرون آورد. مرد از گرفتن چمدان خوداری کرد ،چون مال او نبود . خدای رودخانه دوباره شیرجه زد و این بار چمدان مرد را بیرون آورد . مرد خیلی خوشحال شد و از صمیم قلب خداوند را سپاس گفت . خدای رود از صداقت مرد خوشش آمد و چمدان دیگر را به او بخشید . مرد خوشحال به خانه برگشت و همه چیز را صادقانه برای همسرش تعریف کرد . زن از صداقت مرد ناراحت شد و خواست خدایی را که این قدر بخشنده است ببیند . مرد هیچ راهی به جز بردن زنش به محل آن پل و رودخانه نداشت . هر دو روی پل نشسته بودند که ناگهان زن داخل رودخانه افتاد . دوباره مرد فریاد زد . خداوند رود ظاهر شد و به داستان وی گوش داد . داخل رود شیرجه زد و بالاخره همان مالینا را بیرون آورد ، از مرد پرسید : (( آیا این زن تو است ؟ )) مرد صادق جواب داد : (( بله ! )) خداوند همه چیز دان تعجب نکرد ، اما با این حال پرسید :
(( پسرم تو مرد صادقی هستی ، چرا حقیقت را نمی گویی ؟ ))
بازديد : 2207
|