|
پس از ازدواج... بخش دوم
تاريخ ارسال: جمعه، 3 شهریورماه 1385
ادامه ... درنا : واقعاً هیجان انگیز بود ! اما بعد از ازدواج از همان اول جنگ و دعوا شروع شد. ((در ازدواج اولم اوضاع سه چهار سال قبل از به دنیا آمدن بچه خوب بود , بعد از این که بچه به دنیا آمد احساس کردم که تمام توجه زنم به بچه است و من دیگر اهمیتی برایش ندارم , گویا بچه دار شدن تنها هدف او در زندگی بود و بعد از این که بچه به دنیا آمد دیگر نیازی به من نداشت.)) پرسیدم , (( آیا این را به او گفتی ؟)) ((گفتم . او گفت که من دیوانه ام و نمی فهمم پرستار بیست و چهار ساعته بودن چه فشار روحی ای به همراه دارد . او گفت که من باید درک بیشتری داشته باشم و به او کمک کنم . من واقعاً سعی کردم اما ظاهراً هیچ فرقی نمی کرد . بعد از آن مدام از هم دورتر شدیم . پس از مدتی دیگر عشقی در کار نبود و فقط سکون و سردی حاکم بود. هر دومان به این نتیجه رسیدیم که ازدواج مان به پایان رسیده است .)) (( و اما ازدواج آخرم . این بار واقعاً فکر می کردم که وضع فرق میکند. سه سال بود که از زن قبلی ام جدا شده بودم و دو سال بود که ما همدیگر را می شناختیم . واقعاً فهمیده ام که دوست داشتن یعنی چه , حقیقتاً احساس می کردم که او هم مرا دوست دارد.)) (( پس از ازدواج فکر نمی کنم من تغییری کردم . من همچنان مثل پیش از ازدواج به زنم ابراز محبت می کردم و می گفتم چقدر زیباست و چقدر دوستش دارم , به او می گفتم از این که شوهرش هستم احساس غرور می کنم , اما چند ماه پس از ازدواج او شروع کرد به گله و شکایت , ابتدا از چیزهای جزئی ایراد می گرفت – مثلاً این که زباله را بیرون نبرده ام یا لباسم را آویزان نکرده ام . بعد شروع کرد به ایراد گرفتن از خصوصیاتم و می گفت احساس می کند که نمی تواند به من اعتماد کند و مرا متهم می کرد که نسبت به او وفادار نیستم . کلاً تبدیل به یک آدم منفی شده بود , قبل از ازدواج اصلاً آدم منفی بافی نبود.
بازديد : 1478
|